شاید تابه حال کودکی از شما پرسیده باشد که چرا ما مخترع هواپیما نشدیم؟ یا مخترع قطار، اتومبیل، موبایل، کامپیوتر، ماهواره یا فضاپیما؟ شما چه پاسخی داده اید؟ آیا نسل امروز همچون آن کودک حق دارد بپرسد که سهم ما از این همه اختراع مهم در جهان چیست؟

 

وسایلی حیاتی که جهان را متحول و فرهنگ جوامع را نیز با خود دگرگون کرده اند. جهانی آکنده از وسایل جدید که بشر را به آینده می برند. جهان به سرعت با این وسایل مدرن به سوی هوشمندشدن می رود. تا آنجا که اتومبیل ها دیگر نیاز به راننده ندارند و خانه های هوشمند خود اداره امور را در دست گرفته اند!

در این سرعت سرسام آور تکنولوژی جای ما کجاست؟ ما در کجای این مسابقه قرار گرفته ایم؟ این همه دانش آموز نابغه که همه ساله مدال المپیاد علمی می گیرند کجای این پیشرفت قرار دارند؟ این سو درون مرزها مشغول تولید تکنولوژی های مدرن اند؟ یا در آن سوی مرزها مشغول کار روی پروژه های جدیدند؟ پروژه هایی که فاصله آن کشورها را همچنان با ما زیادتر و رقابت با آنها را روزبه روز برای ما ناممکن تر می کند. لابد خبر فرار مغز ها را شنیده اید؟

همان خبر که می گوید ایران در این مورد مقام اول را در جهان دارد. بزرگ ترین محصول صادراتی ما به جای کالا، انسان نخبه است! نخبه های جوانی که از مدارس ما بیرون می آیند تا آینده خود را در آن سوی مرزها جست وجو کنند! آرزوی آنها راه یافتن به دانشگاه های معتبری است که نوابغ بسیاری در طول سالیان از آنجا فارغ التحصیل شده اند؛ دانشگاه هایی که گاه قدمتشان به چند قرن هم می رسد؛ همان دانشگاه هایی که بزرگان و مشاهیری را تربیت می کنند تا دنیای آینده را بسازند. بی دلیل نیست که آن دانشگاه ها معتبرند.

از چنین جایی است که جوان رنگین پوست آفریقایی تباری می تواند به کاخ سفید راه پیدا کند تا سکان هدایت قدرتمند ترین کشور جهان را در دست بگیرد و نیز از چنین جایی است که جوان کم سن وسال نابغه ای می تواند با اختراع یک نرم افزار، جهان را به دورانی تازه پرتاب کند و میلیاردها نفر کاربر را در پی خود به آینده بکشاند. در چنین جایی است که پروژه های بزرگ علمی کلید می خورند و با فاصله کوتاهی سر از بازار درمی آورند.

دانشجو در چنین دانشگاهی به این باور می رسد که تحقق هر رؤیایی ممکن است. ازهمین رو آرزوی هر جوان نخبه ای تحصیل در چنین دانشگاهی است. او آرمانش را می خواهد در جایی جست وجو کند که احتمال تحققش در آنجا زیاد است. چون بعینه دریافته است در آنجا فاصله میان رؤیا تا واقعیت بسیار کوتاه است. «باراک اوباما» و «مارک زاکربرک» هر دو محصول چنین دانشگاهی اند، اما چرا جوان نخبه آرمان گرای ما راضی به ماندن در دانشگاه های خودمان نیست؟ به این دلیل که دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی ما افق روشنی پیش روی این جوان نخبه نمی گذارند. جوان با ورود به این مراکز همچنان نگران آینده خود است. چون نمی داند پس از فارغ التحصیلی چه آینده ای در انتظارش است؟ در اینجا دانشگاه کارخانه تحقق رؤیاهایش نیست. پس ترجیح می دهد رؤیایش را با خود به جایی ببرد که امکان تحققش در آنجا هست و این چنین او به جایی می رود تا هم آینده خود را بسازد و هم در ساخت آینده جهان نقش داشته باشد؛ آینده ای که محصول رؤیای هزاران نخبه چون اوست که به آنجا رفته اند!